کامنت هیچکس:
روان آدمی هرگاه به جذب و حفظ مفاهیم نو بپردازد کار آن علم و شناخت است ، هرگاه به ابداع و ایجاد بپردازد کار آن هنر و صنعت است و هرگاه به کاستی ها و نقص های خود در مقابل یک موجود فرضا" متعالی توجه کند کار آن دین باوری است. بنابراین انسانها در انتخاب راه مختارند تا هرکدام ( یا هرسه ) را انتخاب نمایند. زندگی درکلان شهرها و استفاده از از فناوری های جدید کسی را از اعماق تاریخ بیرون نمی آورد و فرزند زمانه خویش نمیکند. رفتن به سفرهای خارج از کشور، اینترنت ، داشتن خودروهای لوکس، BFو صدها وسیله مدرن دیگر ، نشانه تمدن نیست. تمدن و مدنیت ، شاخص هایی دارد؛ همچون ، قانونگرایی ، احترام به حریم خصوصی انسانها ، جایگاه بلند حقوق شهروندی ، مسئولیت پذیری و پاسخگویی صاحبان قدرت و اختیار ، توازن سنجی میان هزینه و نتیجه ، آزادی اندیشه و بیان مذاهب ، مدارا با دیگران ، احترام به حقوق اقلیت ها ، اهتمام به حفظ محیط زیست و حقوق حیوانات و ... خوشبختانه این شاخص ها از دیرباز بصورت نانوشته در باورهای عموم مردم در غالب رسوم و هر چیزی که بخواهیم اسمش را بگذاریم در بین مردم منطقه ما بوده ، اگر میبینیم امروزه کم رنگ شده اند بخاطر پدید آمدن افکار امثال شماهاست.( بخاطر چهار کلاس درس خواندن و درک نکردن مفهوم درس و تحصیل ). چیزی که هیچکس نمیتونه تحمل کنه اینه که از دوگانگی ( چند گانگی ) شخصیت انسانها رنج میبره ، شخصیت هایی که در جوامع مختلف و موقعیت های مختلف رنگ عوض میکنند ، متاسفانه صفات نیک انسانیت را زیر سئوال برده اند . این موضوع موقعی دردناکتر میشود که ملتی را در طول تاریخ به یکرنگی و صداقتش میشناسند اما در بین آنها نیز این صفت پلید رشد کرده باشد ، کافیست چشمهایتان را باز کنید و به اطرافتان نگاهی بیندازید تا ببینید ، همین انسانهایی که بظاهر در کلام با شما همدردی میکنند چقدر حاضرند در عمل این کلامشان را به اثبات برسانند؟! تصمیم شما به اینکه تنها زندگی کنین و توقعی از کسی نداشته باشین، نتیجه این چند رویی شخصیت انسانهایی که با آنها برخورد داشتین می باشد. در صورتیکه انسان موجودی اجتماعی آفریده شده و بایستی در محیط اجتماعی رشد کند تا شخصیتش شکل بگیرد و کمک به همنوع از اصول اولیه بشریت محسوب میشود.
مثل هر روز داشتم از سر کار برمیگشتم. این روزها پارچههای سیاه و قرمز خیابانها رو تیره کرده. مردی وسط خیابان ایستاده بود و ظرفهای یکبار مصرف غذای نذری را به رانندگان عبوری میداد. گروهی از مردم به سمت وانتی که غذا حمل میکرد هجوم بردند و در حال برداشتن غذاها بودند. به سمت مرد جوان رفتم:
ـ آقا یکی هم به من میدید؟
به ظاهرم نگاهی انداخت. ظرف یه بار مصرف غذا را به سمتم دراز کرد و با احترام گفت: «بفرمایید»
ظرف غذا را گرفتم و به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادم. احساس بدی دارید؟ تو چی هیچکس؟ تو هم میگی این دختر چندشخصیتی که ادعاش میشه دنبال نذری میره! سرزمین مقدس مادریشو ترک کرد ببین به چه روزی افتاده! از تو خیابون نذری جمع میکنه! ...
ایستگاه اتوبوس خلوت بود. سوار شدم. بوی قیمه سراسر اتوبوس رو پر کرد. من بیتوجه به نگاه دیگران به شهر پر چراغ و رنگی پشت پنجره اتوبوس خیره بودم. از دور برج میلاد خودنمایی میکرد. چشمامو بستم و از بالای بالکن دایرهای شکل برج میلاد به شهر نگاه کردم. داستانهای زیادی در زیر پوست این شهر جریان دارد که هیچ شباهتی به داستانی ندارد که تو سرزمین مادریم هر روز تکرار میشود.
خیلی زود به مقصد رسیدم. کارت زدم و به سمت درب ورودی مترو راه افتادم. همیشه خانم میانسالی جلوی ورودی مترو روی زمین مینشست؛ ترازو جلوش میگذاشت و آدامس فِرِش میفروخت. به اطراف ورودی مترو نگاهی انداختم ولی زن را ندیدم. به جای زن، پسری جوان حدود 20 ساله با لباسی کهنه نشسته بود که دستش تکهای کارتن داشت. روی کارتن نوشته بود:
«من بچه مشهدم. پول کرایه برگشت ندارم...»
جلو رفتم:
ـ سلام، خوبی؟
در جوابم سرشو تکان داد.
ـ میبخشی، این غذا رو بدم میخوری؟
بدون اینکه جوابمو بده سریع ظرف غذا رو از دستم گرفت. بغض کردم. سریع از صحنه دور شدم. وطن یعنی جایی که شب راحت سرت رو بذاری بخوابی! امنیت داشته باشی. خانواده پیشت باشه. غربت رو فقط یه غریب میفهمه.
مهم نیست پسر جوان معتاد بود یا نه. هر چی بود یه نیازمند بود. شاید این غذا نصیب اون زن نبود.
به سمت نانوایی رفتم. شام املت داشتیم. خواهرم گفت املت فقط با نون تازه! صف طویل خستگیمو بیشتر کرد. صف نانوایی تو این شهر مختلطه. یعنی فرقی نمیکنه زن باشی یا مرد، پیر باشی یا جوان. یه دونه نون میخوای یا 6 تا، باید آخر صف وایسی. نوبتم که شد پولمو به سمت شاطر دراز کردم. شاطر با لبخندی گفت:
ـ حساب شد!
با تعجب گفتم «کی حساب کرد؟»
مردی با ظاهری معمولی از در دیگر نانوایی بیرون آمد و با سرعت وارد کوچه پشتی نونوایی شد و در تاریکی غیب شد!
ـ تا 200 نون نذریه. بفرمایید خانوم!
پولمو داخل کیفم سراندم. با حالتی سردرگم نان را گرفتم و به سمت خانه به راه افتادم. جلوی هیئتها و حسینیهها جمعیت جمع شدند. تا چند ساعت دیگه صدای طبل و زنجیر گوش فلک را کر خواهد کرد...
هیچکس! من در جواب کامنتت روزها سکوت کردم. نگاهت رو نمیفهمم. توجیهاتت رو برای اثبات چندشخصیتی بودنم مضحک میدانم. حق با توئه؛ من عشق واقعی رو پیدا نکردم. من نامردی و چندرویی رو تو سرزمین خودم دیدم و نتونستم به بودن این حس واقعی در مردانمون امیدی داشته باشم. نه شهر خودم که در هیچ شهری از سرزمین مادریم عشق رو نیافتم. میگید مشکل از منه! من در مقابل این ادعا سکوت میکنم. مطمئنا اونایی که ادعای عشق و حس واقعی دارند و منو میشناسند بهتر میتونن نظر بدند.
دوستی از من پرسید تا چه سنی میشود عاشق شد؟ جوابم به این دوست این بود که از تولد تا مرگ میتوان عاشق بود ولی وقتی این حس را در طرف مقابلت ندیدی و ناامید شدی انکارش میکنی. ترجیح میدی تنها ادامه بدی.
خیلی از دوستان نگران هستند من عاشق غیر همزبان بشم. ادعا میکنن عشق را فقط در مردان همزبانم باید جستجو کنم. باید به ایشان عرض کنم؛ ذهنم چنان سفت و سخت به این تربیت بسته شده است که وقتی غیر همزبان اظهار عشق و دیوانگی میکند با نگاه سرد من مواجه میشود. از نظر یک روانشناس برای منی که عقاید آزادی دارم یه خلاء و چالش بزرگه! منی که دورویی، ضعف و نامردی را در مردان همزبانم دیدم دستانمو با غضب به سمت مردانی مثل هیچکس مشت کردم و در سکوت به دوردستها فکر میکنم. من به دوردستها فکر میکنم و ادعایی برای تحصیل بالا و درک و... ندارم. من فقط به دور شدن فکر میکنم.
جایی را دوست دارم که برای داستان زندگی کسی برداشتهای سطحی نشنوم. جایی را میخواهم که طرز فکر سطحی بابت شخصیتها را نبینم. جایی را دوست دارم که غیرت و دوستی و مردانگی با افکار عقب مانده توجیه نشود... .
گذشتگانمون خوب زندگی کردند. دغدغهمان این باشد که برای امروز باید چطور بهترین بود.
(Rafet El Roman) Kurşun
http://s9.picofile.com/file/8270293768/Rafet_El_Roman_Kur%C5%9Fun_24332211.mp3.html
Tenden kurşun geçer de
Geçmeyen bir sevdan var
Unutma her erkeği
Diz çöktüren bir kadın var
Olmazsa olmazımsın
Gözyaşım yaralarımsın
Senden başka kimim var
Dünya yıkılsa üzerime
Son sözüm yine iki kelime
Otur kalbimin üzerine
Öyle kal aşkım
Tenden kurşun geçer de
Geçmeyen bir sevdan var
Unutma her erkeği
Diz çöktüren bir kadın var
Olmazsa olmazımsın
Gözyaşım yaralarımsın
Senden başka kimim var
Yemin verdim gitmem bir yere
Taş olup kırılsam bin kere
Otur kalbimin üzerine
Öyle kal aşkım
Tenden kurşun geçer de
Geçmeyen bir sevdan var
Unutma her erkeği
Diz çöktüren bir kadın var
Olmazsa olmazımsın
Gözyaşım yaralarımsın
Senden başka kimim var
برچسب: برای هیچکس مهم نیستم,آهنگ هیچکس برای,دیس هیچکس برای شاهین نجفی,
نویسنده: سپیده کریمیان