خرید بک لینک

دستش را به طرفم دراز کرد و دو انگشتر را به سمتم گرفت؛ گفت:

ـ کدومیکی رو دوست داری؟

نگاهی به انگشترها انداختم. هر دو یک طرح را داشتند. سه سنگ به شکل گلبرگ! یکی به رنگ صورتی گل بهی و دیگری به رنگ سیاه!

چشمانم مجذوب سنگهای سیاه و براق انگشتر شد. انگشتری صورتی را نمی دیدم فقط غرق زیبایی سنگهای خوشتراش سیاهرنگی بودم که با مهارت روی حلقه نقره ای رنگ سوار بود.

ـ این یکی!

با لبخند انگشتر را به سمتم دراز کرد. این اولین بار بود که انگشتری را با این ذوق دستم می کردم. با دقت به انگشتم نگاه کردم. مثل کودکان ذوق داشتم. 

 دستم را باز و بسته کردم و چند بار دستم را عقب و جلو بردم. هیچوقت علاقه ای به زیورآلات نداشتم. شاید جزو کمتر خانمهایی باشم که به راحتی از کنار طلافروشیها رد می شوم. هیچ بدلیجاتی دلم را نمی برد و ذوقی برای انتخاب آنها نداشتم ولی امروز...

از وقتی که انگشتر را دستم کردم، درنیاوردم. ذوقش تمامی ندارد... از خودم حیرت کردم. نکند عوض شدم؟!!

دوباره نگاهی به انگشتر کردم. دلم از شادی لبریز شد. 

برچسب: نویسنده: سپیده کریمیان تاريخ: جمعه 12 دی 1399 ساعت: 20:06

صفحه بندی