خرید بک لینک

داشتم فکر میکردم. فکرم گاهی به دوردستها میرفت و گاهی به زمان حال نزدیک میشد. یک آن خواستم به فردا و چند سال آینده فکر کنم! حیرت انگیزه! هیچ تصوری ندارم! حسی مثل این که فردا اصلا وجود نداره. دلم پر و خالی شد! میشه که اصلا نباشه! بعید هم نیست.

چشامو بستم و تو خیالم تصور کردم که به حالت احتضار افتادم! حالتی بین خواب و بیداری. نفسی میرفت و میومد و ممکن بود که لحظه ای دیگر جسمم نیازی به هوای دنیا نداشته باشد. نیاز! واقعاً لحظه ای که به هوای این دنیا محتاج نباشی هم غنیمتی است! زیاد هم حال بدی نباید باشد!

نفس عمیقی کشیدم. مثل این بود که تمام دم و بازدمهای قبلی در مقابل این نفس آخر چیزی نبود! عمق این نفس از لحظه تولدم تا همین دمی بود که فرو دادم. پشت پرده چشمانم زمان کند و آرام میگذشت و من، کل زندگیم را دیدم!...


بقیه را در ادامه مطلب بخوانید

برچسب: نویسنده: سپیده کریمیان تاريخ: پنجشنبه 4 بهمن 1397 ساعت: 17:28

صفحه بندی