صبحانهام این روزها شیرقهوه است! خوردن شیر برای من مثل خوردن آب کرفس بیمزه برای کسایی که رژیم غذایی دارند، عذابآوره. برای همین باید یه جوری این تحریم معدهامو دور بزنم! لازم میبینم سبک زندگیمو تغییر بدم تا بدنم از کلسیم محروم نباشه. چای داغ و پنیر و گردو، جاشو به یه لیوان شیرقهوه میده! این روزها همین یه لیوان هم احساس خوبی بهم دست میده.
لازم نمیبینم همیشه طبق اصول یکنواخت، زندگی کنم. حس میکنم تغییر سبک زندگی، باعث هیجان و تحرک زندگیه ولو این تغییر در حد خوردن یه لیوان شیرقهوه باشه. هستند کساییه که با گفتن «ما اینطور هستیم و اینطور هم ادامه میدیم!» از یکنواختی زندگیشون راضی و خوشنود هستند. این آدمها برای توجیه ترس از تغییر رویه، به راه و رسم اطرافیانشون خو گرفتهاند و ترس از تحول، هیچوقت فرصت اندیشیدن بهشون نمیده. دائم میترسند چیزی رو که در دست دادند یا احترام دیگران رو به علت تغییر سبک زندگی از دست بدهند. ترس چیز نفرتانگیزیه! اگه از این حس مینویسم میخوام بدونین که با تکتک سلولهای وجودم این هیأت نفرتانگیز رو درک کردهام والا صحبت و تجزیه و تحلیل آن برام ممکن نبود!
دگمههای پالتومو تا آخر بستم و شال گردنمو تا زیر چشمام بالا آوردم. سوز سرد و هوای آلوده هیچکدوم نمیتونه منو از بودنم در این نقطه از جهان مأیوس کنه. بیشتر از یه ماهه که درب ورودی متروها با یگان ویژه مراقبت میشه. مردم با بیتفاوتی از کنار مأموران امنیتی رد میشند. یکدفعه سر و صدای مرد جوانی همه رو سر جاشون میخکوب میکنه. سر تا پای مرد جوان را برانداز میکنم. نه شبیه سربازان داعشه، نه گروهک طالبان یا ... . مردم دم درب ورودی مترو جمع شدند من ولی با سرعتی آرام از کنار ازدحام جمعیت رد میشوم. با پوششی که دارم من بیشتر شبیه گروهکهای ... هستم تا آن مرد جوان! مقاومت فایدهای نداره و مرد جوان بازرسی بدنی میشه! برمیگردم ببینم آخرش چی میشه. اعتراضهای مرد جوان راه به جایی نمیبره و برای بازپرسی بیشتر وسایلش را ضبط میکنند! به راهم ادامه میدم. داخل مترو گرمه، شال گردنمو باز میکنم و نفس راحتی میکشم. اول صبح طبق معمول شلوغه. قطار که میاد، ملت با بیصبری خودشونو داخل کوپههای قطار میاندازند. قطار که راه میوفته به سختی میتونم به چهره آدمهای اطرافم نگاهی بیاندازم! زنی با چادری کهنه، روی صندلی کنار در قطار لم داده. چهرهاش را با توری نازکی پوشانده! حجابش تقریباً شبیه زنان عهد قاجاره! توی دلم میگم: «اینکه مشکوکتر از اون مرد جوونه!» به نایلون مشکی که کنار پاهایش روی کف قطار گذاشته بود، خیره میشم؛ یک آن تصور میکنم این زن نیست بلکه «رضا خوشنویس» تو فیلم سینمایی هزاردستانه! الانه که از جاش بلند شه و چادرو از سرش ورداره و نعره بکشه: «همتون برید به جهنم!» و دکمه بمب کمریشو فشار بده و ...
زن چادری از جاش بلند میشه، من سر جام کمی جابجا میشم! خم میشه و نایلون مشکیشو برمیداره و از قطار خارج میشه. نفس عمیقی میکشم. شایعهها این روزها امان مردم رو بریده. میگن عنقریب نقطهای از پایتخت انفجار عظیمی رخ میده! اینقدر این موضوع تو روح و روان مردم رخنه کرده که ماجراهای مضحک زیادی شنیده میشه. یکیش جاماندن ساک یکی از مسافرین تو یکی از کوپههای قطار متروست که چند روز پیش باعث شده همه خانمها با جیغ و هوار از کوپه فرار کنند!!
به قول استاد زبان ترکی استانبولیام: «الله کوروسون!!» «Allah korosun!!»
از کلاس ترکیام بگم؛ استادم لائیکه! قبلترها تو کتاب دینی و بینش دبیرستان تو مبحث مکتبها و ایدئولوژیها، دبیرم خانم گلپایگانی از لائیسم گفته بود. از کفر و بیدینی این گروه صحبتها کرده بود و من فکر میکردم صحبت با این دسته از مردم، گناه است و همنشینی با آنها بهانهای برای رفتن به جهنم!
همونطور که از استادم نقل قول کردم، توی صحبتشون چیزی شبیه کفر نمیبینم. هر بلند شدن و نشستنش به نام الله هستش دقیقاً مثل من و تو! عاشق مصطفی کمال پاشا (آتاتورک) است. همانی که قانون جمهوریت رو به مردم ترکیه هدیه کرد و زبان و خط مخصوص رو جایگزین خط و زبان دیگر اقوام کرد.
پدرم از آتاتورک بد میگوید. اعتقاد دارد که دین و خدا را از مردم ترکیه گرفت! چیزی که من قبولش ندارم. گر چه کم از تاریخ میدونم ولی اعتقاد دارم، هر ملتی برای بدست آوردن موهبتی باید تاوان پس بدهند. ادعا نمیکنم همه چیز در این مکتب نهایت کمال مطلوب است ولی اعتقاد دارم، این نقطه تحول تو کشور مذکور مثل تموم تغییراتی که آینده برای سبک زندگی ما داره زیبا و جبههگیری تند سنتیگراها و محافظهکارها، امری طبیعی است!
از مترو زدم بیرون. محل کارم تو شلوغترین جای تهرانه. شال گردن رو تا زیر چشمام بالا میکشم. صدای آلارم پیامک گوشیم توجهمو جلب میکنه. یه پیام از یکی از اقوام: «... هنوز صاحبی نداری؟ حتی اگه صاحب دنیا شی تا یه مرد بالا سرت نباشه نصفه آدم هم به حساب نمیایی!...»
سرمو با تأسف تکان میدم. گوشیمو سُر میدم تو کیفم. وسعت اندیشه انسانها، ارزش و لیاقتشونو نشون میده. امروزه بعضی پیامکها و حتی سلام برخی مدعیها، جواب دادنش بر حسب شریعت که نه بر حسب انسانیت واجب نیست. کمکم تعلقم به خاک مادری کم و کمتر میشود. هر چه دورتر باشم زخم زبان هم کمتر میشنوم ولی خداییش ارتباطات شگفتانگیز امروزی، نمکپاشی به زخم را برای اهل دوزخ راحتتر کرده! تکنولوژی یه روز حرام بود ولی حالا مدعیان سبک زندگی کلاسیک، آن را به سبک و سیاق خودشون درآوردند و کارشان را خوب انجام میدند!!
یاد استاد زبانم میوفتم وقتی مارش استقلال یا همون سرود ملی وطن مادریشو میخونه، چشماش برق میزنه! تعلق داشتن به خاک حس خوبیه! دومین حس برتر تعلق، تعلق داشتن به یه قلب صادقه!
اگه همین الان چشامو از این دنیا ببندم برای این دو چیز که صاحبش نیستم حسرت خواهم خورد:
یکی؛ تعلق به خاکی که بر روی آن قدم میزنم ندارم. سرود ملی کشورم منو به وجد نمیاره و حسهامو درگیر نمیکنه. هیچ چیزی منو به این خاک وصل نمیکنه و دارم دل میکنم!
دومی؛ به قلب صادقی تعلق پیدا نکردم! گفتن این حرف جسارت فوقالعاده میخواد. زباناً عشاق زیادی دارم ولی مهم این ابرازهای زبانی احساسی نیست! مهم اینه که صداقت قلبی رو درک نکردم! معالاسف!
آرزو میکنم کسی صاحب این دو حسرت نباشد؛ آمین!
برچسب:
نویسنده: سپیده کریمیان