خرید بک لینک

دختره موهای افشونش را با طنازی به طرفی انداخت و با عشوه به دوست پسرش گفت:

- وقت تلف نکنیم دیگه! بریم محرم بازی!...

نگاهی به هم انداختیم و قدمهامونو تندتر کردیم، هر دو چند قدمی از آنها دور شدیم و زدیم زیر خنده!

دهه اول محرم شبهای شلوغ پایتخت بود. تو هر 10 قدم ایستگاههای صلواتی چای و شیر و خرما به مردمی که با شور و هیجان تو فستیوال بزرگ سالانه شرکت کرده بودند، سرویس میدادند! من و خواهرم به این مراسمهای پر سر و صدا عادت نکردیم.

برای بعضیا محرم بازی، تفریح شبهای محرمه، برای من ولی، تفسیری برای شمشیرهای نقرهای که بالا سر مردم چرخ میخوره و زنجیرهایی که به آهنگ گوگوش و هایده، بر پشتشون فرود میاد، وجود نداره! هیچ کدوم از کارهای این مردم برام منطقی نیست!

تو پیادهروها، مردم از هر قشری برای تماشای راهبندانی آمده بودند که دستههای عزاداری ایجاد کرده بودند! پیرزنی با موهای شرابی و چهره ای با میک آپ غلیظ لای جمعیت توی ذوق میزنه. آن طرفتر دختر لاغر با کت و شلوار تنگ با موهای هایلایت شده باز هم جلوه شبهای سیاه پایتخت رو بیمزهتر کرده. پسرا و دخترای زیادی با ظاهری سیاهپوش سیگار به دست یه گوشه با نیشخند به دستهها خیره شدند؛ سیگارهایی که بوی عجیبی میدادند!

کلاً شبهای غریبی بود!

سرد شدن به یکباره هوا همه رو سر در گریبان کرد!

این صبحهای سرد و یخ، من و بقیه مردم این شهر رو نمیتونه از تکاپو بندازه. سوار اتوبوس شدم و با افکار گوناگونی که تو ذهنمه عازم محل کارم هستم. محل کارم در نقطه شلوغ شهره. تو ایستگاه سوم از اتوبوس پیاده میشم و به سمت عرض خیابان حرکت میکنم. چند قدمی که دور میشم، یادم میوفته که باید کارت بزنم! به سمت در جلویی اتوبوس راه میوفتم ولی اتوبوس حرکت میکنه! برای چند دقیقه مات و متحیر به حرکت اتوبوس نگاه میکنم...

دو تا خیابان تا ساختمان محل کارم مونده. نفس عمیقی میکشم و خودمو به خاطر گیج بازی اول صبح میبخشم! «بخشیدن» این بزرگترین موهبتیه که تو قلب انسانهاست. قبل از بخشیدن آدمهای اطرافمون باید بلد باشیم اشتباهات خودمونو ببخشیم. البته بماند که راننده اتوبوس ممکنه کلی بهم فحش داده باشه؛ ولی خودم میدونم که عمدی تو کار نبوده! به خودم قول میدم به طریقی دیگه جبران کنم...

مردی میانسال جلوتر از من توی پیاده رو راه میرود. بوی سیگار مارک پایینی که دستشه منو یاد خاطرات خاک خورده بچگی میندازه؛ ... خیابانهای تنگ شهر کوچیک خودم... دبه های ترشی که توی پیاده روها چیده شده!... صدای قرچ قرچ گوجه سبزهای خوش رنگ زیر دندونم و ...

شالم را روی دهان و بینیم میپوشانم که بوی سیگار اذیتم نکنه. فصل آلوچه های ترش تموم شده. انارهای خوشرنگ هر کدوم روی جعبه های میوه فروشیها عشوه گری میکنن. این روزا گسی خرمالو هم به نظرم عین تلخی گریپ فروت خوشمزه است! کلاً همه مزه ها خوش است!

به ساختمان 6 طبقه میرسم. هر روز صبح عادت کردم به این ساختمون سر بزنم. کلید رو میندازم و وارد میشم. طبق معمول استادم زودتر از من رسیده. با اینکه مسیرش از من دوره همیشه نیم ساعت قبل از شروع کار، سر کار حاضر میشه. سری به استاد میزنم. پشت میز کارش نشسته و چشمانش روی مانیتور در حال جستجوی مداومه. سلام میدم. در حالی که چشم از مانیتور برداشته بلند جواب سلاممو میده و با خوشرویی ادامه میده: «صبح بخیر!» با لبخند جوابش را میدم: «صبح شمام بخیر» به سمت اتاق کارم راه میوفتم. وسایلمو روی میز میذارم و طبق عادت هر روز ظرف ناهارمو که شب قبل آزاده آماده کرده برمیدارم. بوی خوب ماکارونی دستپخت خواهرم میپیچه! میخوام برم سمت آشپزخانه تا غذا رو یخچال بذارم که زنگ تلفن به صدا درمیاد.

ـ خزعلی هستم، از خراسان جنوبی تماس میگیرم ...

خانم خزعلی میگه که مجری برنامه زنده رادیوست و ساعاتی هم تدریس میکنه. ازم میخواد که کتابهایی که میگه براش بفرستم. لیست رو ازش میگیرم و بهش قول میدم به محض اینکه قیمت کتابها رو درآوردم باهاش تماس میگیرم. قطع میکنم و قیمت کتابها رو جمع میکنم. از استاد تایید میگیرم و با خانم خزعلی تماس میگیرم همانطور که با تلفن بیسیم صحبت میکنم به سمت در میرم. همکارم بعد از 20 دقیقه تاخیر وارد میشه.

تماسم که قطع میشه تلفن زنگ میخوره. این بار رئیس دانشگاه علوم و فنون ... پشت خط هست: «خوبین خانم ... عزیز! با زحمتای ما!» جواب میدم: «خواهش میکنم آقای ...! کتابها ...» و گزارشی از روند کار کتابهای دانشگاه رو میدم. ده دقیقه بعد سر میزم برمیگردم و میبینم ظرف غذام هنوز روی میزه!! به سمت یخچال آشپزخانه میروم.

توی لابی استاد با دیدن من و ظرف غذا لبخندی میزنه و به شوخی میگه: «هنوز جابجا نشدی که! کی میخوای کارت رو شروع کنی؟!!» سرمو تکون میدم و جواب میدم: «جابجا نشده کار شروع شده استاد! اصلاً کارها واینمیسه من آماده شم!»

هنوز در یخچال رو باز نکرده صدام میزنن... یکی پشت خط با من کار داره.

خواهرمه، میگه «جمعه برنامه نذار بریم اردوی ترکمنهای مقیم تهران!»

جمعه برنامه نذاشتم. ببینیم آخر هفته خستگی یه هفته با همزبونای مقیم تهران رفع میشه یا نه.

پی نوشت:

امروز جمعه است. گردهمایی ترکمنهای دانشجو و مقیم تهران تو بوستان جوانمردان تو میدان المپیک برگزار شد. من و خواهرم ساعت 3 اونجا بودیم. سلام علیکی با تورکمنهای تهران کردیم و یه ساعتی با بچه ها گپ زدیم.

اینم عکس گردهمایی! جداً گرد هم اومده بودند!

برچسب: نویسنده: سپیده کریمیان تاريخ: پنجشنبه 4 بهمن 1397 ساعت: 17:28

صفحه بندی