خرید بک لینک

نه اینکه وقت کم بیارم، نه اینکه بلد نباشم و نه اینکه دلم نخواهد بنویسم؛ گاهی بهانه کم میآورم در میان انبوه بهانههای دور و برم!

تعطیلات نوروز مثل برق و باد گذشت و آخرش پیوند خورد با جشن نامزدی برادرم مصطفی! برادرم بعد از افت و خیزهای متعدد عاقبت کارمند تأمین اجتماعی شعبه بندرترکمن شد و از جرگه جوانان بیکار دراومد. ما هم به صورت رسمی برای دختری که دوستش داشت شیرینی خوردیم و شدیم خواهر شوهر! عروسمون بندریه. موقع خداحافظی از نامزد برادرم بهش یه نگاهی انداختم و تذکر دادم مراقب برادرم باشه! هر چند وقتی کنار برادرم هستم گوشش رو میکشم و میگم: «من و سارا از یه جنسیم! یادت باشه با اینکه برادرمی ولی اجازه بهت نمیدم یه ذره بهش بیاحترامی کنی!» و برادرم میخنده!

رفتم تو سومین سالی که پایتخت نشینی رو برگزیدم. خاصیت اینجور زندگی اینه که قرص و محکم باشی و یادت نره که هر چی کمبود داری باید خودت از عهده رفع اونا بربیایی. چند هفتهای که شهرمون بودم از دیدن دخترانی که هنوز به امید واهی منتظر مرد رویاهاشون هستند متعجب شدم. کمتر از خونه بیرون رفتم. غالبا با عادل نوزاد نورسیده خواهرم بازی میکردم. چه نگاه نافذی دارند این فرشتهها!

عاشق بوی نوزاد هستم!

این روزها همهمه شورای شهر و انتخابات و ... همه فضای زندگیمونو پر کرده. یاد آخرین تکاپویم برای پیدا کردن کار در شهر خودمون افتادم. آخرین روزهایی که از زندگی در شهر کوچکم دلزده شدم سری به شورای شهر زدم. یه روحانی لاغر و یه مرد جوان پشت میز نشسته بودند. قصدم اون روز درخواست کار از آنها نبود فقط میخواستم بدانم کسی که پر از پتانسیل کار و ایده و مهارت است چطور باید در یک شهر کوچک دوام بیاورد؟

از آنها خرده نمیگیرم چون من را نمیشناختند و جز جنس زن چیزی ندیدند! روحانی دستش را بلند کرد و از خداوندی که بهش اعتقاد داشت برایم شوهری پولدار آرزو کرد! بهم تذکر داد که برای زن زیبنده است که در خانه بنشیند و بچههایش را بزرگ کند. اعتقاد داشت که خیلی خوب است زن تحصیلکرده باشد ولی این تحصیلات را باید صرف تربیت صحیح فرزندانش بکند و...

این روزها کاندیداهای ریاست جمهوری هم از این بایدها و نبایدها میگویند. هیچکس درد واقعی را لمس نمیکند. از آرزوهایی صحبت میکنند که فقط مختص به دنیای خودشان است. کسی نمیداند من نوعی چه میخواهم! تا بگویی مجردی دستهای سنتیگراها به سمت آسمانی میرود که میدانم از آن دعایی که به نفع من باشد به زمین نمیآید!!!

از دوست عزیزی که گهگداری برایم کامنت میگذارد و از خدایش برایم شوهر مذهبی طلب میکند بسیار سپاسگزارم ولی دوست گرامی من با یک مرد صرفاً مذهبی نمیتوانم کنار بیایم پس آن را برای کسی بطلب که میخواهد.

سپاسگزارم از دوستان بزرگواری که گاهی با کامنتهای پر از احترام به آنچه که هستم و خواهم بود خوشبینانه مینگرند.

بعد از تعطیلات نوروز تعداد خانواده ما در تهران به چهار عدد رسید. خواهرم از همکاری با پیشخوان دولت کمش دفه استعفا داد و برای ادامه زندگی به من و آزاده پیوست. دست برادرم امین را هم گرفتم که استعدادهایش را در جایی دیگر امتحان کند.

به یاری خدا فرزانه به سرعت در یکی از پیشخوانهای دولت در مرزداران مشغول به کار شد. مشغول آموزش امین هستیم تا با فراگیری نرمافزارها مهارتش را بالا ببرد و در کنارش ادامه تحصیل دهد.

منتظر کسی هم نیستیم که دستمان را بگیرد زیرا به تجربه برایمان ثابت شد کسی جز خودمان نمیتواند ما را سرافراز کند.

دیگر منتظر عشقی نیستم چون تمام حرارت عشق در سرتاسر وجود من است. عشق و انگیزه از من دور نیست مثل دختران افسرده دیارم نمیگویم همه چی بلدم پس چرا کسی سهم مرا نمیدهد؟!! اعتقاد دارم هنوز هم باید یاد بگیرم. زبانهای بیشتر و مهارتهای بیشتر!

از من و اعتقادهای من خرده نگیر! اینها مختص من هستند و میشوند حریم خصوصی من! پس زمان خواندن ضد اعتقادهایت، هیچکس نشو!

فرقی نمیکند از کدام دیاری که من را میخوانی ولی موقعی که میخوانی کمی مکث کن! شاید از تو کمتر بدانم ولی جرأت آموختن دارم.

لطفا به حاشیهها و کمبودهای زندگیتون فکر نکنید. به این فکر کنید که چه راههای دیگه برای آموختن و ماهر بودن هست. کتاب بخونید! اطلاعات کسب کردن از دنیای مجازی شما را دانا نمیکند، بیاموزید که ماهر شوید!

من هنوز در حال خواندن و آموزشم!

پی نوشت:

مراسم جالبی بود بزرگداشت مختومقلی!

جای همه دوستان خالی. از دوست دانشجوی مورد نظر که در محل مراسم از من استقبال گرم کرد سپاسگزارم!! :)

دوستان صمیمی من میگویند که بسیار خودخواهانه راه میروی! کسی جرأت نمیکند بهت نزدیک شود.

نمیتوانم نگاه بیخیال و طرز راه رفتنم را به خاطر نظر دیگران تغییر دهم. این بیخیالی و آرامش را مدیون واژه مقدس "آزادی" هستم که والدینم بهم هدیه کردند.

آرزو میکنم همه والدین سرزمینم در ذهنشان بتوانند "دختر بودن" و "آزادی" را با هم جمع ببندند. :)

برچسب: نویسنده: سپیده کریمیان تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 8:37

صفحه بندی