دلت هم نخواد مجبوری لباساتو با لرزش خفیفی به خودت بچسبونی. سرما کمی سوزناک شده! کاری ندارم به پیرمرد چسب فروش دم مترو که روی پلههای سرد مترو با صدای ضعیفش از مردم در حال حرکت التماس میکند تا برای رضای خدا ازش چسب زخم بخرن! کسی چه میدونه دختری با پالتوی چرم و بیتفاوت روی چه حسابی هر روز عصر از پلههای مترو بالا میآید و لابلای کوچه پس کوچههای این شهر غیب میشود. بیتفاوت از کنار کودکان میگذارد و نیم نگاهی به ترازوی زن پیر گدا میاندازد و رد میشود.
گاهی همه اینا میشود تابلوی تکراری روزهات. نه اینکه سنگ و سخت باشی ولی عادت میشود برای چشمات! چشم که عادت میکند تفاوت ارزش سنگ گرانقیمت با پاهای فلج گدای محله یکی میشود! وقتی ممکنه مکث کنی که گدای مفلوج رو اول کوچه نبینی! با خودت فکر میکنی عمرش تموم شده؟! شاید هم از سوز هوای دیشب سرما خورده باشد... شاید هم... . یه دقیقه بعد به خودت میگی: «اصلاً به من چه؟...» و به راهت ادامه میدی.
کمی جلوتر ویترین مغازهای توجهت رو جلب میکنه. ناخودآگاه به سنگ زوایهدار زیبایی که روی فلز طلای سفید با مهارت کاشته شده میافتد. ناخودآگاه لبخند میزنی. خاصیت این فلز و سنگ درخشان روی آن همین است: لبخند!
ویترین را پشت سر میگذاری. خیلی زود سنگ و طلای سفید از ذهنت محو میشود. نگاهت از روی دورهگردهایی که کنار پیادهروها بساط پهن کردهاند به سمت مردمی میلغزد که دستهجمعی برای خرید بیرون آمدند.
زمان حراجهای آخر سال رسیده. قسمتی از مسیر روزانه من از جلوی فروشگاههای پوشاک و طلا و ... میگذرد. مردم مشتاق خرید و فروشندههای ملتهب فروش! کنار اینها جمعهای دونفرهای که تنگ هم در این شبهای سرد بستنی میخورند! بله! ولنتاین هم دیدنی است. بهانههایی که برای من هنوز زیباست ولی یه چیزایی منو بیزار میکنه؛ تبریکهای بیخودی و تمسخرهای بیهوده!
لطفا تبریک نگید به کسایی که یه روز بهش ابراز عشق میکردید و امروز با همسراتون قهر کردید و یاد لحظههای بااحساستون افتادید.
لطفا جشن نگیرید با کسایی که به دروغ به احساس موقتیتون دلش رو به خودتون بند کردید. باور کنید کسی به احساس موقتی کسی نیاز نداره.
لطفا با الفاظ تعصبآمیز سعی بر تمسخر روز جهانی نداشته باشید.
یه بار با همه دنیا باشین و اگه مثل من تصمیم ندارین عشق بورزین لطفا بدون تمسخر فقط بیتفاوت باشین.
برچسب:
نویسنده: سپیده کریمیان