روزهای سال برای من تو چاردیواری که توش زندگی میکنم شمرده شده است. من 365 روز رو به خوبی میشناسم. تکتک روزهای یه سال رو مثل شمای خواننده این وبلاگ در تلاشم. به آخر مرداد که نزدیک میشم استرس و دغدغه من رنگ دیگهای به خودش میگیره. کمتر کسی یادشه که من دو سال پیش آخر مرداد 1393 تصمیم گرفتم برای ادامه زندگیم به تهران بیام. نمیدونم چه کسی منو درک میکنه، کسی رو که آخر مرداد هر سال برای خونه و اجاره و قرارداد استرس داره!
وقتی قرارداد خونه رو تمدید کردم خیالم راحت شد. حالا 365 روز دیگه پیش رو دارم. قرار نیست تن بدم به کاستیها و مصائب روزگار. سعیمو بیشتر از سال قبل برای رسیدن به رؤیاهام صرف میکنم.
کلاس درسم پر از حوادث کودتا و عواقب اونه. استاد جانان از «داربه» میگه و حالت تأسفش از بیان احساسات فرو خورده در مورد وطن مادریش قابل وصف نیست. لابلای تیترهای درشت و ریز روزنامههای ترکیه از آرزوها و رؤیاهاش میگه و منو وادار میکنه که بنویسم! حالا زبان احساس من از فارسی به زبان ترکی استانبولی تغییر کرده. جانان حوجام بیدریغ نوشتههای پر از غلط منو ستایش میکنه و من هر بار با خجالت ازش تشکر میکنم.

جانان حوجام: «تو بینظیری مرجان! سعی و تلاشت ستودنیه! شخصیتتو دوست دارم و منتظرم با افکارت دنیای خیلیها رو تغییر بدی!... مثل بزرگمرد تاریخ ترکیه؛ آتاتورک عزیز!»
من: «شما لطف دارید حوجام! من فقط یه زبانآموز سادهام و یه ترسویی که از دیارش فرار کرده! حوجام منو اونجا نیاز نداشتند! به دردشون نخوردم! شما چرا کسی رو که ترسوئه در ردیف شخصیتهای بزرگی مثل آتاتورک قرار میدید؟!»
جانان حوجام (با لبخند): «تلاش آدمها از اونا انسانهای بزرگ میسازه. این ربطی به اسم و کاری که انجام میدن نداره. تو جایگاهی که هستی خیلی بزرگی مرجان!...»
گاهی گیر میکنم لابلای حرفهای ضد و نقیضی که در مورد خودم میشنوم. شخصیتی مثل هیچکس که همزبان و همفرهنگ منه بدون اینکه منو ببینه و باهام حرف بزنه، چطور با اعتماد به نفس کامل در موردم صحبت میکنه. مشکلات و دغدغههای من با امثال هیچکس متفاوته. در یه کلام دنیاهامون با هم فرق میکنه.
یکی از رویاهای دست نیافتنی من صاحب شدن حسی به نام «عشق» بود! فکر میکردم میتونم یه روز این حس را با یکی شریک بشم و به خود این حس رنگ و احساس بهتری بدم. شاید رؤیای خیلی از دخترانی که یواشکی همین الان دارند صفحه وبلاگمو میخونن این باشه. میگن این حس لیاقت میخواد که من نداشتم تا حالا! اما برای شما که با ذوق و اشتیاق دارید نوشتههامو نگاه میکنید آرزوی لیاقت احساس این حس رو دارم. امیدوارم اعتماد، راستی و درستی تو قلب همه جا بگیره و از این حس به آرامش برسند.
فاصله من همیشه از اطرافیانم یه متر بوده. به کسایی که ازم توقع داشتند که دوستی و عشقشون رو ثابت کنند فرصت کافی دادم ولی دیگه نه! حاضر نیستم به کسی فرصت بدم! آدمها فرصت زندگی و حس آرامش رو با جملات دروغین اثبات دوستی و عشق از من و روحم غصب کردند. از دو سال پیش که به تهران اومدم قصدم صرفاً زندگی در تنهایی است. تا ابد اون یه متر از آدمها کمتر نخواهد شد! هیچوقت!
وقتی آدما توقعشونو از هم به صفر برسونن از لحاظ روحی به دو حالت میرسن: اولین حالت؛ آرامش عمیقیه که حاصل یقین قلبی به اینه که هیچکس نه کمکت میکنه و نه میتونه ضرری بهت برسونه! این دومی مهمتر از اولیه! هیچکس توانایی صدمه زدن بهت رو نداره! یقین حاصل کن!
دومین حالت: قبول این حقیقت زندگیه که همه تنهاییم. حقیقتاً به این تنهایی فقط و فقط تو یه شهر بزرگ و شلوغ میشه رسید! حالا فقط تو هستی و تو! ترسیدی؟! ترس نداره دوست من! تازه میرسی به خود خدا! حالا یه عارفی! نه عرفان چند روحانی که الان تو شهر زادگاه من قومیت و اعتقاد منطقه رو تباه میکنن و از عرفان فقط ذکر و نجوای کلمات عربی رو به مردمم یاد میدن! عارفی! یعنی از دنیا و مردمان خوب و بدش توقع خوبی و بدی نداری! آزادی! تنها خدا رو داری! حیف نیست که با ترس چسبیدی به کمترینها!...
تفاوت دنیاها! این باعث میشه آدمها از هم دور بشند. خیلیا تصورشون اینه که اگه کسی از فرهنگ و فامیل خودشون نباشه، یعنی بیگانه است! دنیاها هیچ ربطی به فرهنگ و زبان و ... نداره. اینو یه آدم معقول قبول داره ولی یه فرد متعصب هیچوقت زیر بارش نمیره. دائماً رو مشترکات زبانی و فرهنگی و مذهبی صرف تأکید میکنه و دنیای خودش و شریک زندگیشو تو این مشترکات محدود میکنه. اولین پیامد این طرز تفکر دشمنی با دیگر فرهنگهای دنیاست آنهم به دلیل بر هم زدن دنیای کوچیک خودشه. آزادی، احترام و اقتدار اگه تو فرهنگ دیگه باشه، حاضر به قبول کردنش نیست و فقط این صفات رو با تعصب به فرهنگ و اعتقاد خودش نسبت میده. قومیت و نژاد مهمتره براش تا انسانیت از دست رفته! دیوانهوار به سنتها میچسبه تا این اعتقاد گذشتگان پابرجا بمونه و کسی از فرهنگ غیر، داشتههاشو نابود نکنه! وای به حال چنین مردمی! فرهنگشون نابودشدنیه!...
***
در اولین فرصت با مادرم مشورت کردم و براش موضوع رو اینطور تعریف کردم:
ـ یه آقایی هست که میخواد منو ببینه. گفته به شما نگم چون میخواد اول به توافق برسیم. ممکنه از من و ظاهرم خوشش نیاد. به من گفته یه روز اسکله بندر بیام تا از دور هیکل و قیافمو ببینه!! اگه از قیافهام خوشش اومد میخواد باهام حرف بزنه. اگه از صدام خوشش بیاد میخواد که زنش بشم! زنش که شدم میخواد ادامه تحصیل بده! ...
مادرم با اخم جواب داد: «یعنی چی به من نگی! این دیگه چه جورشه؟!»
ـ خب میخواد مطمئنه بشه من مشکل ظاهری نداشته باشم! ولی فک کنم منو با عینک ببینه همون دقیقه اول قیدمو بزنه! اگه ظاهرمو پسندید میخواد سریع ازدواج کنیم چون مادرش افسردگی داره!
ـ افسردگی چی؟
ـ شوهرشو تازه از دست داده، فک کنم میخواد سرش با عروس و نوهاش گرم بشه!
مادرم با صدای تحکمآمیزی گفت: «نه!»
به اعتقاد مادرم اگه خانواده درست و حسابی بود با اعتماد بنفس میومدند جلو! این جلف بازیا چیه؟! اسکله و قیافه و... چیه؟
من به مادرم نگفتم که اون آقا در مورد مادر بچههاش چه نظری داره. چیزی که من از صحبتهای رسول فهمیدم این بود که براش خیلی اهمیت داره مادر بچههاش یه زن مذهبی و متدین باشه. این یعنی باید مثل تموم زنان در محدوده اعتقاد عرفی و مذهبی حرکت کنه. این یعنی تفاوت دنیا!
و من با تأسف فقط مادر بچههای رسول را دیدم که درون چاردیواری محدودیتها زندگی و وقتش را پای اعتقادات شوهرش میگذارد و با لبخندی تلخ به زندگی ادامه میدهد تا امثال رسول با خوشحالی از زنان سنتی و تابع داستانها بگویند. من، یعنی دختری که انسان است و اعتقادات خاص خودش را دارد برای رسول وجود نداشت. دختری که درس خوانده و حرف دارد. حرفهاش متفاوته با حرفهای تکراری بقیه. در مورد جهیزیه و مهریه و این مهملات متفاوت فکر میکنه. اقتدار رو دوست داره و این صفت رو به مرد برازنده میدونه نه تحکم و استبداد مطلق رو. دوست داره حرفهای متفاوتشو یکی گوش بده. دوست داره که به عنوان انسان کامل بهش نگاه بشه نه مادر بچهها! میخواد وجود داشته باشه. پیشرفت کنه و باعث پیشرفت بشه... ولی رسول چاردیواری اعتقاداتش بلندتر از اونی بود که میشه فکر کرد.
دومین نکته از حرفهای رسول که خیلی آزارم داد این بود که به راحتی ادعا کرد پسر خوشتیپی است و به همین خاطر دختران زیادی خواهان ازدواج با اویند! این در اولین تماس تلفنی برای من خوشایند نبود. ادعای عشق یکطرفه از طرف دختر و ناز کردن پسر برای من چندشآور بود. شاید این حقیقت داشت ولی برای اثبات خوبی و خصائل نیک یک مرد لازم نمیبینم احساسات یک زن را نادیده بگیرم. سرشت یک زن ایجاب میکنه در مقابل لبخند و ابراز احساس مرد به او دل ببنده و اگه دختری دل بست امکان نداره نگاه گرمی را حس نکرده و ابراز عشقی گرمتر را نشنیده باشد!
همه اینها باعث شد که نه به قرار ملاقات در اسکله بندر فکر کنم نه به جواب دادن دومین تماس از طرف او! بیصدا جواب منفی خودمو اعلام کردم. شما مختارید در مورد آدمها و پیشامدهایشان قضاوت کنید. چیزی که منو خوشحال نمیکنه مطمئناً باعث خوشحالی یکی دیگه است. اعتقاد منسوخ یکی ممکنه اعتقاد راستین من باشه و مقدسات من ممکنه برای کسی دیگه غیر مقدس باشه. امیدوارم رسول و امثال رسول منو ببخشند که اعتقادشون رو نمیپسندم.
از همه هم عذر میخوام منتظرشون گذاشتم و دیر آپدیت کردم. درگیر کار و درس و توافق با صاحبخانه بودم.
فردا که آفتاب بزنه دوباره باید از خدا بابت داشتههام تشکر کنم. بابت نداشتههام هم همینطور!
خدایا ممنونم که تنم سالمه. زندهام و نفس میکشم!
زندگیتون رؤیایی!
برچسب:
نویسنده: سپیده کریمیان