خرید بک لینک

شاید امشب یه تاب متحرک منو آروم کنه. بدم نمیاد چشامو ببندم و خودمو روی تاب کودکیم تصور کنم. موهامو پشت سرم جمع نکنم این بار! بلکه تو هوا رها کنم. هیچ روسری سفید با تارهای طلایی دور گردنم محصور نباشه. وقتی میدوم سمت تاب، هیچ چشمی به من حس ناخوشایند نده! صدایی نشنوم: «های دختر! عیبه! تو دیگه بزرگ شدی! نباید بدوی! تاب سواری برات زشته! مردم چی میگن!!»

مردم چیزی نگن! اگه میخوان بگن بلند نگن که من نشنوم!...

یه سال دیگه هم گذشت. باورش برای خودم هم سخته اما واقعیت اینه که شخصیتم کاملا عوض شده! اینو از حرفایی که اطرافیانم به من میگن درک میکنم.

اولین بار برای اردوی رامسر از خونه میزدم بیرون. ده ساله بودم؛ به شدت خجالتی! دختر بی زبون و خجالتی تا بیست سال پیش، دختر محبوب و مورد پسند مردم شهرم بود. میخواستم حرکتی بکنم میگفتند باید خجالت بکشم و سرم پایین باشه چون برام حرف درمیارن! وقتی این جملات رو مینویسم ناخودآگاه دندونام بهم فشرده میشه! با ترس حرف مردم بزرگ شدم.

خانم کلته مربی پرورشی مقطع راهنمایی بود. اون سال من کلاس پنجم ابتدایی بودم و همراه گروه دانشآموزی مقاطع راهنمایی و دبیرستان منطقه، عازم مسابقات کتابخوانی استانی تو اردوگاه میزاکوچک خان رامسر بودم. پدرم با اکراه راضی شد و مادرم با نارضایتی و تردید قبول کرد که بروم. همه چیز برای من تازگی داشت. توی مینیبوس خندههای بلند دختران روستایی منو وحشتزده میکرد! خودمو کناری کشیده بودم و تو سکوت به جاده خیره بودم. ظهر برای ناهار نگهداشتند. مینیبوس پسران دانشآموز هم کنار مینیبوس ما متوقف شد. دخترها با نگاههای شیطنتآمیز از مینیبوس پیاده میشدند. من بلافاصله سرمو پایین انداختم تا برام حرف درنیارن!! خندههای شیطنتآمیز و دست انداختن همدیگه دخترها هنوز ادامه داشت. احساس خفگی میکردم. تو رستوران نشستیم. من آرام به میز غذا زل زده بودم. دختر دبیرستانی بلند گفت: «اینو ببین چقدم گشنه است! زل زده به میز!» و صدای خنده دختران توی سالن رستوران طنین انداخت. بغض کردم ولی به زور جلوی اشکامو نگهداشتم. دلم خواست بلند شم و گیسهای دختره رو بکشم و با مشت به دهانش بکوبم! لابد میگید چه خشن!! ولی بیتفاوت نگاهمو به بیرون دوختم. پسرای نوجوان و جوان با کنجکاوی به میز ما نگاه میکردند. ناخودآگاه سرمو پایین انداختم و به کفشهام زل زدم. ناهار رو آوردند بوی مرغ آبپز تو فضا پیچید. حالت تهوع گرفتم. دخترها شروع به خوردن کردن. من یه قاشق برنج دهانم گذاشتم. هنوز بغض داشتم ولی جرأت نداشتم به دختر دبیرستانی نگاه کنم. برنج 5 برابر ظرفیت من بود. دومین قاشق برنج را برداشتم. متوجه شدم همه دخترا بشقابشونو نصف کردند ولی من هنوز تو قاشق دوم بودم. نگاه سنگین همه رو روی خودم احساس میکردم. با بیچارگی قاشق رو تو بشقاب رها کردم. پاهایم از ترس میلرزیدند. میترسیدم دوباره مسخرهام کنند. خواستم بلند شم که خانم کلته کنارم اومد. نون باگت و کمی کالباس جلوی من گذاشت و گفت: «ایرادی نداره، منم غذای رستوران دوست ندارم، بیا یه کم کالباس بخور!»

نون باگت رو برای اولین بار میدیدم. کالباس هم تو شهر ما نبود و من برای اولین بار طعم عجیب آن را درک میکردم. با دستهای لرزان و زیر نگاه شماتت بار دخترها یه لقمه درست کردم. سرمو بلند کردم و دیدم که در گوش هم زمزمه میکنند. حالم از حرکاتشون بهم خورد. لقمه را برداشتم و به سمت مینیبوس رفتم...

اولین اردو برای من همراه با ترس و خجالت و استهزا بود. شاید دردناکترین واقعیتی که اون روز درک کردم تفاوت تربیت من با جامعهای بود که دختر بیزبون در اون یه مهره سوخته بود!

امروز کنار همکارانم و استاد سر یه میز مینشینم و در حالی که آزادانه عقایدمو میگم چگدرمه میخورم. بیست و پنج سال باید از اون روزها میگذشت تا من اینی که هستم بشم. اینها نمیدونن که من در گذشته برای خوردن یه لقمه جلوی جمع نمیدونستم کجا رو باید نگاه کنم تا مورد تمسخر قرار نگیرم.

امروز منو یه تاب و حرکت ملایمش آروم خواهد کرد. تابی که منو از گذشتهام رها کنه و هر روز منو تازه و تازهتر کنه. بهم نگید درگیر گذشتهام خیر! قبول ندارم که گذشتهها گذشته! زیرا که همین امروز هم کسایی هستند که در حسرت همون گذشته به دنبال بر هم زدن آرامش آدم هستند.

حرکت ملایم یه تاب رو دوست دارم؛ اونم تو روز تولدم!

برچسب: نویسنده: سپیده کریمیان تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 4:39

صفحه بندی